وطن

 

شعر امروز افغانستان و شعرمعاصرافغانستان

 

سمیع حامد

 آماج من در نوشتار روی دست این است که شعرامروز و شعرمعاصر   را دو پدیدهء جداازهم بدانم و بااین مرزبندی  پنداره های خود را درباره شعر امروز بازتاب دهم.

شعرمعاصر : میپندارم که شعر معاصر  شعری است که از نظر تاریخی در همین عصر  نوشته شده است اما باخوانش معاصرخوانده میشود . خوانده شدن با خوانش معاصربسیار مهم است. یعنی اگر چکامه یی غرّا به اسلوب کهن در همین عصر نوشته شده باشد،شعرمعاصر نیست، زیرا  برای بازگشایی شگرد های این چکامه نیاز به خوانش کلاسیک داریم.بیفزایم که آماج من از قالب چکامه نیست ،مولفه های  کلاسیکِ  قصیده سرایی هستند.

خوانش معاصر چیست ؟چگونه یک متن با خوانش معاصر خوانده میشود؟

یک نقاشی کلاسیک را میبینیم.این نقاشی از چشم انداز تناسب و هماهنگی بررسی میشود، یعنی خوانش آن جستجوی هماهنگی است.درختی رامیبینیم که صد برگ طرف راست و صدبرگ طرف چپ دارد.اگر در سمت چپ نود ونه برگ باشد،یک عیب است. یک تابلوی نقاشی انتزاعی را میبینیم ( در آن شاخه ازنقاشی انتزاعی که نمای یک پدیدهء طبیعی ساده سازی میشود). در اینجا ممکن است یک تکان سادهء برس با رنگ ِ سبز درختی باشد. ما یک لکهء سبز را به سببی درخت دیده ایم که تابلو را با نگرش انتزاعی دیده ایم.خوانش ما خوانش انتزاعی بوده است. اگر باخوانش کلاسیستی یا ریالیستی یک اثر انتزاعی را ببینیم ،طبیعی است که صاحب اثر را نقاش نمیدانیم.

خوانش معاصرشعر مولفه هایی است که با آن شعرمعاصر را درک میکنیم. خوانشی است که بیشترینه نقد ِ دانشگاهی را آزار میدهد زیرا نقد دانشگاهی نقدی محافظه کار است. نقدی است که معیار آن اصول و اساتید است. خوانش معاصر خوانشی است که فردا اصول نقد دانشگاهی را میسازد و از قربانی امروز به قاتل فردا دگردیس میشود.

 خوانش معاصر شعردرافغانستان خوانش مدرن است ( اینجا آماج من خوانش مدرنیستی نیست...نزدیک به آن است...زیرا درافغانستان مدرنیزم ادبی ژرف  آزموده نشده است و شاید دلیل اصلی غزلی ماندن بیشتر شاعران معاصر ما همین است) ...خوانشی که بربنیاد آن شعر  واصف باختری وقهارعاصی را مثلن میخوانیم.شعر پرتو نادری و لیلا صراحت را میخوانیم .خوانش معاصر خوانش نیوکلاسیک نیز است: خوانشی که با آن بیشتر غزل های معاصر را میخوانیم...

این خوانش بیشترینه درزبان فارسی دربرابر خوانش سبک هندی می ایستد و اگر زیاد چشم خیره کنیم تفاوت بنیادی نظری آن با سبک هندی دراین فشرده میشود که درسبک هندی شاعرخود رازگشا بود وکلید معما رامیداد اما در شعرمعاصرافغانستان شاعر نشانی های کلیدمعما را میدهد...به گونهء نمونه اگر شاعرهندی سرامیگفت:

 دهر خلقی را به مرگ اغنیا میپرورد

یک نهنگ مرده اینجا بهر صد ماهی غذاست

 

شاعر معاصر ما دربهترین نمونه میگفت :

یک نهنگ مرده اینجا بهر صد ماهی غذاست

یعنی بوطیقای غالب شعرمعاصر ما آگاهانه یایاخودآگاه از زیبایی شناسی سبک هندی بریده شده است.این واقعیت از سویی مایهء دریغ نیز هست زیرا شعرمعاصر ما از سبک هندی نیز درس درستی نگرفته بود و تنها به بیان تصویری آن توجه داشت نه به گردش ها و چرخش های زبان آن که فرا روی از آن میتوانست شعرمعاصر ما را چهره یی دگرگونتر از اکنون دهد...این فراروی یک طرفه از سبک هندی در شعرنیمایی و منثور افغانستان رخ داد.آماج من این نیست که شعرنیمایی و منثور افغانستان با اثرپذیری از سبک هندی شکل گرفته است. هوده ام این است که مولفه های مهم بوطیقایی آن ریشه در یک طرف مدعامثل دارد.بگذار این را از جریان شعرمدرن ایران گرفته باشد ( که این گرفتن نیز بامحافظه کاری بوده است و بهترین های ما همان فورمول ها را با دقت به کاربردند و منتظر نشستند تا استادی آنجا خطری کند تا اینها اینجا پیروی کنند. نقد ما هم طلادرمسیزه کردن و موسیقی شعرایز گرداندن بود) اما در بخش دیگر شعرمعاصر ما که شعر نیو کلاسیک است نیز وضعیت بهتر نیست...خواهشمندم بهترین غزل های معاصر ما را با این غزل صایب تبریزی برابرگذاری کنید :

 

سوخت تنهایی مرا!ای بی وفا وقت است وقت

گر شبی خواهی شدن مهمان ما وقت است وقت

تا نپوشیده است چشم از زندگی یعقوب ما  ( پوشیدن را با پیرهن یوسف پیوند دهید...بعد چشم پوشیدن را با نابینایی...بعد چشم پوشیدن از زنده گی را به بیزار شدن از زنده گی و بعد هم مرگ)

گر به کنعان خواهی آمد ای صبا وقت است وقت

در چنین وقتی که ما از خویش بیرون رفته ایم

گر در آیی از در صلح وصفا وقت است وقت

سوزن بی دست وپا سر رشته را گم کرده است ( به ایهام های این مصراع دقت کنید : سوزن به راستی دست و پا ندارد...سوزن بی دست و پا یعنی ناچار است...سررشتهء کار و سررشتهء تار)

جذبه ای داری گر ای آهن ربا وقت است وقت ( ایهام در جذبه)

جان زلب در فکر دامن بر کمر پیچیدن است

گر حلالی خواهی از بیمار ما وقت است وقت

گر حقوق آشنایی را رعایت می کنی

عمر چندان نیست ای نا آشنا وقت است وقت

دستم از سر رشته امیدها کوته شده است

گر به دستم می دهی زلف دوتا وقت است وقت

بر سر بالین بیماران درد ِ انتظار

گر رسانی خویش را ای نارسا وقت است وقت ( شوخی ایهامی نارسا)

گشت چشم استخوان ما سفید از انتظار ( سفید شدن چشم و سفید شدن استخوان و...)

میگشایی گر پر وبال ای هما وقت است وقت

دست دامن گیر وپای رفتنش زین در نماند

رحم کن بر صایب بی دست وپا وقت است وقت

 

 کمتر غزل معاصری بیرون از بوطیقای خوانش این غزل جایگاهی دارد .بیشتر غزلسرایان معاصر 

باید بیشتر عرق بخورند ( به دو معنی اما یکی را روانی نه روان ) تا از مرز این غزل بگذرند...نگذشتن از این مرز مایهء شرم است...این را برای تمامی دوستانی میگویم که غزل معاصر مینویسند...بیدار باید شوند...

شعرمعاصرما چنین شعری است...شعری که ازمرز خوانش کلاسیک میگذرد اما این گذشتن بسیار ژرف نیست...در مرز تصویر آرایی های نو و چرخش های زبانی بسیار ساده ( و دست دو ) است. (  نمادسازی ساده ،اضافه های تشبیهی نوتر حسی-انتزاعی ،استعارهء تبعیه و اندک دگرگونی در زبان که همامیزی گفتار-نوشتار است)

 

شعرامروز : شعر امروز معمولا شعرمعاصر ِفردا است...آنگاه که شعرمعاصر امروز تبدیل میشود به شعردیروز شعرامروز دیگر شعرمعاصر است...به همین سبب شعرامروز هم معاصر امروز است هم معاصرفردا...

شعرامروز شعری است که خوانش معاصر را با چالش رو به رو میکند...درست همانگونه که شعرمعاصر،خوانش شعر دیروز را دگرگون کرده است...شعرامروز با منطقی که شعرهای موجود ناظمی و کاظمی رامیخوانیم خوانش پذیر نیست( مثال را برای نماینده گی از دو نسل سازنده ء شعر معاصر و گذشته از آن مدرنیزم افغانی و نیوکلاسیسیزم افغانی آوردم ) .ما اکنون در  گذارگاه ِ شعر معاصر به شعرامروز ایستاده ایم...به همین سبب با پلورالیزمآروین ها و آزمونها رو به روییم...آزمونهایی که شعر امروز ما از ژرفای آن قامت بر می افرازد.بیشتر شاعران جوان ما در این آوردگاه عرق میریزند و اگر بتوانند از رهتوشهء شعر معاصر ( که توشهء شعر کلاسیک را نیز دارد) با شور و شکیبایی بهره ببرند ،شعر امروز ما زودتر جریان عام خود را خواهد یافت. جریان عام به سببی گفتم که نخست تا خوانشی به جریان تبدیل نشود یعنی به اصطلاح گفتمان نشود ، گفتگوپذیر نیست و دودیگراین که یک جریان عام از همامیزی جریان های خاص ( شاعران الگو و حتا طلایه-شاعر هر دوره ) پدید می آید.

شعر امروز هنگامی که چون بنجوشی از تنهء شعرمعاصر جوانه میزند،با هزار چالش رو به رو میشود. به همین سبب شماری از مکتب های ادبی نام خود را از یک دشنام نسبت به خود گرفته اند: رمانتیسم دشنامی بود از سوی کلاسیسیت ها به رمانتیک ها،لویی وسل کوبیسم را برای تمسخر مکعب های کوچک براک به کار برد،همانگونه که فوو ها ( وحوش) نام مکتب خود را ( فوویسم) از یک تمسخر همان منتقد فرانسوی گرفتند.

استاد واصف باختری میگفت هنگامی که دانشجوی دانشکده ء ادبیات بوده ، روزی ملک الشعرا بیتاب ( که استاد آن دانشکده بود ) با تکان دادن عصای خود به او هشدار داده است که در پی شعر نو نرود.

آری گرایش به شعر نو آن روز آژیر ِ شعر امروز آن زمان ( شعر معاصر کنونی ) بود.

هنگامی که از شاعر نو نگر ما مهرگان میخوانیم:

من سگی رامیشناسم

که رنگین کمان را قراراست ببیند

سگ و رنگین کمان برای بارنخست باهم پیوند میابند...بعدهم این قراراست و آن میشناسم و ببیند با سگ و من و رنگین کمان پیوندی دارند که فقط در زبان اتفاق می افتند. یعنی این سگ قراراست رنگین کمان را در همین سطر شعر ببیند نه بیرون از آن...این را من تقلابرای شعرامروز شدن در جان ( آری جان)شعرمعاصر ما میبینم.زادچیغ شعر امروز مارا در جنگل چنین آروین هایی میشنویم ( با تعمد ننوشتم از جنگل...نوشتم در جنگل...)

چند نکته ء دیگر را در فراویز بیاورم :

۱. ما فقط شعر معاصر و شعر امروز داریم نه شاعر معاصر و شاعر امروز...ممکن است شاعری هم شعر معاصر داشته باشد هم شعرامروز اما یک چیز ناگزیر است : شاعری که شعرامروز را تجربه میکند،کوشش نهادی او در همین سمت میچرخد.

۲. خوانش شعر معاصر به مفهوم این نیست که یک الگو به نام بوطیقای شعر معاصر وجود دارد و هر شعرمعاصری باید به اندازهء آن بریده شود. این خوانش به مفهوم ِ مولفه های عامی است که یک جریان را به نام شعرمعاصر شکل داده اند و چون با آن آموخته شده ایم با شعرمعاصراحساس بیگانه گی نمیکنیم. اما شعر امروز از آنجا که تازه تولد شده است با آن آشنا نیستیم. کارهایش ا به نظر ما بیشترینه بی ادبی  است تا ادبی  . بی ادبی در برابر کارکرد های مدرن زبان : ما دیگر پذیرفته ایم که میتوانیم آفتابترین بگوییم اما دربرابر مثلن ناترین مقاومت میکنیم .

۳.برخی ها هنگامی که به شعرامروز میرسند میپندارند شعر یعنی همین و می آغازند به توهین کلاسیک ها و معاصر ها...این ناشی از ناآگاهی تیوریک آنها است...شعر کلاسیک باید با خوانش کلاسیک خوانده شود و شعر معاصر با خوانش معاصر ( البته هر شعر خوب فقط با منطق بر آمده از خودش خوانده میشود)...بعد هم ما به شمار تمام شعرهای خوب دنیا خوانش داریم...یک شاعر پست مدرن اگر خود را هزارپاره هم کند نمیتواند بیدل را پست مدرنیست سازد زیرا اولا بیدل دیگر درگذشته است و درثانی بیدل نیازی به پست مدرن شدن ندارد...البته ما میتوانیم بیدلیت را با خوانش مدرن یا پست مردن برون آوریم و از آن بهره گیریم...چه بهره یی ؟ بیدلیت را بشناسیم تا بتوانیم از آن عبور کنیم...مولویت ،واصفیت ،شاملوییت را بازشناسیم تا از آنها رها شویم...شناخت آنها به ما رهایی میدهد...رهایی از چنگ خود انها...مثل بچه یی که از مادر رها میشود تاخودش گردد...این رهایی به مفهوم دوست نداشتن مادر و بی احترامی به او نیست...برعکس  این کار مزد معنوی رنج و شکیبایی و درد او است...

( همینجا در بارهء شعر پست مدرن یک نکته را بگویم : هرگاه کسی بگوید این شعر پست مدرن است،پست مدرنیزم را نشناخته است...یک شعر به سببی پست مدرن خوانده میشود که شعرهای دیگر دربرابر آن پست مدرن نیستند...یعنی ما پست مدرنیت احتمالی را به گونهء سلبی بازمیشناسیم نه به گونهء اثباتی... جستجوی سادهء الگو گریزی iconoclasm وزمینه گریزی groundlessو شکل گریزیformlessness  و عامگراییpopulism کافی نیست...من قصدن به جای  زدایی ، گریزی آورده ام)

۴.در این مقاله تمامی مفاهیم از پالونهء بوطیقای شعر افغانستان گذشته است...یعنی بیشتر یک نگاه از درون است اما در دهکدهء جهانی دیگر فراروی از شعر یک کشور بسنده نیست...شاعرامروز اگر تنبل نیست باید از شعرمعاصر جهان عبور کند...به ویژه آنانی که درعمل در کشورهای مدرن میزیند ( و این میزیند واقعن به مفهوم زنده گی کردن است نه سکونت داشتن)باید شعرغرب یک بخش فرهنگ شاعرانهء آنها را بسازد و بکوشد از آن نیز فراروی کند...شاعری که  بیست سال است درمسکو میزید بهره یی از کوشش او تقلا در برابر ماندلشتایم و بلیک و پاسترناک و انااخمتوا و مایاکوفسکی و خلبنیکوف و...باید باشد...آرش آذیش با کسانی چون گونترگراس رو به رو است...

۵. بوطیقای شعر معاصر یعنی آن توانش ادبی که از قدرت شعر کلاسیک بهره گرفته است تا ورزیده شود و پدیده یی متفاوت باشد...شعر امروز از همین قدرت مضاعف بهره میگیرد تا هویتی نو پیدا کند...معمولن کسانی در شعر امروز خوب میدرخشند که شعر معاصر ( واز طریق آن شعر کلاسیک  ) به قدرت شان تبدیل شده باشد...یعنی هنجار را خوب شناخته باشند تا بتوانند هنجارشکنی کنند...

یک برداشت معمول این است که شعر معاصر بهتر از شعر کلاسیک و شعر امروز بهتر از شعر معاصر است...میخواهم بگویم در قلمرو هنر صفت تفضیلی وجود ندارد...یک شاعر خوب یعنی یک شاعر متفاوت از دیگر شاعران...بگذار سخنم را اصلاح کنم و بگویم یک شعر خوب یعنی یک شعر متفاوت از دیگر شعر ها نه بهتر از آنها...اگر شعری متفاوت نباشد اصلن در حوزهء نقد ادبی نمی آید...آن شعر در حوزهء نقد ادیبانه قرار میگیرد...یعنی در حوزهء آموزگاران ادبیات : اینجا حشو است...اینجا مشکل وزنی است...اینجا مطابقت صفت و موصوف نیست و...

شعری در حوزهء نقد ادبی قرار میگیرد که اگر نه شاعر، خود شعر نشان دهد که از یک توانش ادبی نیرومند سرچشمه گرفته است...و متفاوت است...

 هر شاعر خوب امروز میتواند شعری خوب با مولفه های شعرمعاصر بنویسد و این برایش یک توهم خلق میکند که : بلی، من بهتر از قهارعاصی شعر میگویم ، زیرا هم مثل او میتوانم بنویسم و هم متفاوت از او ( این تفاوت را هم دلیل بهتری میداند)...آن شاعر نمیداند که قدرت ادبی او بربنیاد کارش در زمینهء شعر امروز بررسی میشود نه در شعر معاصر...زیرا آن قدرت را دیگران به او داده اند...قهار عاصی آن قدرت را خود با هزار زحمت خلق کرده بود اما شاعر امروز آن را راهگان یافته است...نیما به دلیل شکستن عروض به قتل تهدید شده بود...ویکتورهوگو به دلیل آوردن یک جملهء گفتاری در نمایشنامه یی به مرگ تهدید شد...اما امروز اینها شگردهای عادی ادبی هستند...جنگ های قلمی موجود در افغانستان از همین ناآگاهی برمیخیزند...( البته همینجا بگویم اگر در جایی استبداد بوطیقایی فرمانروا بود ،یعنی به گونهء نمونه اگر آفریننده گان مطرح شعر معاصر بخواهند هر شعری به دستخط مبارک آنها،مستقیم یاغیرمستقیم،برسد،این جدل تامرز جدال ناگزیر است...)

سخن فرجامین این که شما میتوانید به جای شعر امروز بگویید شعرمعاصر نو یا شعر پسامعاصر یا هرنام

خوشچسپ دیگری میتوانید بر آن بگذارید. انگیزهء من پرتوافکنی بر این پنداره ها بود.شاید اشتباه کنم اما همین ثانیه چنین می انگارم.

 

فورمول های ادبی

یکی از شاهکار های شاعرانِ نوآفرین ساختن فورمول های تازهء ادبی است ( آگاهانه یا ناخود آگاه).

مثال را کسی که نخستین بار گفته است صدای سبز یک فورمول ساخته است بعد سرود آبی و چیغ بنفش و زمزمهء سرخ و حتا سکوت های رنگی همه و همه بربنیاد همان فورمول ساخته شده است...یعنی فورمول حس آمیزی.

کسی که بار نخست سکوت نجواگر گفته است راه را برای بیان پارادوکسی بازکرده است...

این انگاره را به سببی مطرح کردم که در نقدافغانی بی توجه به فورمولی بودن اینها، چنین نگاره هایی را ازمتن جدا میکنند و چنان هنری برای شاعر علم میسازند...

چنین تصویرسازی ها و تعبیرسازی های فورمولی فقط در صورتی ارج دارند که متن آنها را تایید کند،یعنی باتار و پود متن بیگانه نباشند...در غیرآن پاداش ِ معنوی تنها به کاشف ِ فورمول میرسد...