وطن

 

 « آینده » ای که بهار ندارد

دستگیر نایل

 

     با آمدن سال نو خورشیدی ونوروز، برگهای سایت های انتر نتی، مجله ها، و روز نامه های افغانیها،ایرانی ها،تاجیکستان، آسیای میانه ودر سراسر جهان با شعر وترانه،آهنگ وسرود نوروزی،گل وبلبل، سبزه وچمن ،بوستان ولاله زارها آذین بسته شدند ؛زیبایی و رنگ روی تازه یافتند وبهار ونوروز را بر طبق سنت ها وعنعنه های نوروزی، خود، پیشواز گرفتند واز آن، تجلیل بعمل آوردند.

     در حقیقت،تاریخ وفرهنگ سرزمین ما، با نوروز وبهار، با بالنده گی، وزیبایی های زنده گی وطبیعت،پیوند نا گسستنی دارد.هرچند که مهاجمان تاریخ ،در طول سده ها بسیار کوشیدند تا نوروز ،ستایش ازبهار،طبیعت و«نو»شدن  را از فرهنگ وتاریخ پر بار ما حذف نمایند وبا وارد کردن سنت های نو!ما را از ریشه ها و اصل های مان فصل کنند، اما نو روز، با ریشه های عمیقی که در دلها وباور های مردم ما داشت،همچنان با قامت بلند بپا ایستاده ماند.وبا وزش هرگونه باد تند روزگار وحوادث زمانه ها ، ایستاده گی کرد.از همینجا است که دیوان شعر هر شاعری و موالید هنری هرهنرمندی با بهار و نوروز و توصیف طبیعت، مشحون از عشق،محبت و زیبایی ها است.زیرا نوروز،پیام آور تحول دورنی وبهار، زنده گی دوباره ء طبیعت وانسان هاست.

           با وصف آنکه گرداننده گان سایت انترنتی ( نهضت اینده) از فرهیختگان فرهنگ و ادب ،ودرفش داران جنبش چپ دموکراتیک کشور ما اند،اما با حلول سال نو و نوروز، در یک سطر و برگ این سایت،از نوروز و بهار اثری دیده نمیشود.و شاید چنین گمان برند که شعر، سیاست نیست وشاعری، کار خیال پردازان است.زمانیکه حافظ ، آن شاعر وعارف بیدار دل گفته بود:

_« بود ایا که در میکده ها بکشایند 

   گره از کار فرو بستهء ما، بکشایند»

آیا نوعی واکنش دربرابر استبداد دینی وزهد ریایی ( امیر مبارزالدین) حکمران شیراز نیست که با دادن فتوای زاهدانه ، دروازه های میکده ها و خرابا تیان را بسته بود که حافظ را به خشم اورده بود؟ آیا این فریاد داد خواهانه و آزادی طلبانهء ابوالقاسم فر دوسی، سیاست نیست که با سرایش شاهنامه، هویت ملی و فرهنگی خراسانیان را زنده سازد و علیه  استعمار هنگی برزمد وبگوید:

_« بسی رنج بردم در این سال سی          عجم زنده کردم بدین پارسی

   نمیرم ازین پس که من، زنده ام            که تخم سخن را پراگنده ام»

که در واقع، تخم بیداری ملی و آزادیخواهی را در کشتزار اندیشه ء مردمش بذر کرده بود؟

         وقتی در برگهای« آینده» سیمای نوروز وبهار را نمی بینی،نمی توانی امید وار به گرمای تابستان ان نیز باشی وامید درو کردن کشت بهاری را از آن در دل بپرورانی.چیزیکه زنده نیست، پوینده و جوان نیست،( پیری و پختگی و کمال ندارد) مرگ هم ندارد چرا که مرگ، زنده گی وشکل تکامل یافتهء جوانی  وتولد دوباره ء آنست. در کشوری که مردمش با فقر،استبداد خونین،بیکاری و بد بختی های مستمر دست و پنجه نرم میکنند،( اینده ) بجای آنکه در میان مردمش باشد وبا مردم و مخاطبانش نفس بکشد، ودر آنجا نقشی را برای رهایی خلق از استبداد اجرا کند،از زیر سقف بلند منزل های مرمرین،و چلچراغ های رنگین و از مدد معاش به اصطلاح « امپر یالیزم جهانخوار!» که دیروز شعار مرگش را میدادند، فریاد آزادی خواهی سر میدهند.و( مدینهء فاضله) را از این کاخ های بلند، برای مردمش به روی کاغذ ها ترسیم میکنند.از این ستیژ،از این تریبیون ، فریاد آزادی سر دادن آسان است اما برای درمان فوری درد های جانکاه مردمی که با آن دشواری ها رو برو اند،چه نسخه ای داری که امید به آزادی ،صلح و زنده گی آبرومند را در دل انها  زنده کند تا به دنبال تو صادقانه واز جان ودل راه بروند ؟

        آیا مکن است از شهر های لندن، پاریس،برلین وامستردام، برای مردم افغانستان جامعهء ایده آل ساخت و مدینه فاضله بوجود آورد؟ آیا مکن است وقتی در میان مردمت نباشی، و درد و رنج آنها را احساس نکنی، فقر و دربدر های شانرا لمس نکنی،در غم و اندوه شان خود را شریک نسازی،از این برج عاج ها، با انها سخن بگویی؟ (اینده) که سال ها از زبان خویش وبا ادبیات سیاسی خویش سخن گفته وقلم زده، آیا مردمش حق ندارند که یک روز با زبان دل آنها ، با فرهنگ وامید های درونی آنها و با اداب و رسوم انها نیز سخن بگویند و اگر ( اینده) این رمز و راز گفتن را یاد نه دارد و یا نمیخواهد که بگوید، نباید به نماینده گی از مردمی سخن بگوید که با ان ها نیست و در میان انها نیست.و به فرهنگ وسنت های جلیل انها باور ندارد.

        در روز نوروز که جهنده ء حضرت علی در بلخ باستان بر افراشته میشد، تو ( اینده) دیده باشی که تعداد شرکت کننده گان این همایش وبرگزاری چند صدهزار نفر بودند ؟همینطور در بسیاری از ولایات ،قریه ها و خانه ها ،جشن ها و سیر و گلگشت که صورت گرفت و صد ها هزار نفر شرکت کردند.پس چگونه غافلی که احساس دورنی، شادی ها و تمنا های این جمعیت بزرگ را نا دیده انگاری و حرفی هم در مورد این روز تاریخی سر زمینت، نه نویسی.حال انکه خود زادهء همین فرهنگ وسر زمینی.اکنون این پرسش پیش می اید که تفاوت میان تو(اینده) و (طالبان) در چیست که آنها ازروی نادانی وتعصب وستیزه جویی بافرهنگ وتاریخ چند هزار ساله ات،بنیاد های مادی آنرا فرو ریخت( تندیس های بامیان را منهدم کرد و تجلیل از نوروز وشنیدن موسیقی را قدغن نمود) و تو، نهاد های درونی و معنوی انها را آگاهانه از شعر، فرهنگ وشعورت بیرون میکنی؟ شاید بگویی که سخن گفتن از بهار وستایش از نوروز،کار شاعران وادبیاتی ها است وکار ما، بیدار ساختن شعور واگاهی مردم وسازنده گی مادی است.

      در سایت ( تول افغان ) هم خواندم که مقالهء یک شیخ را منتشر کرده اند که گفته است تجلیل از نوروز،در اسلام، حرام است.وبرای اثبات ادعای خود، دهها دلیل و برهان هم آورده است.من، با کار گزاران این سایت، کاری ندارم چون آنها حق دارند که چنین پندار ها و افکار متحجر را نشر کنند.زیرا که به نوروز و تکامل، باور ندارند.وهمانها بودند که طالبان را حمایت کردند تا بت شکنی کنند وجشن نوروز را هم تحریم نمایند.

 شش قرن پیش شاعری مانند حافظ  گفت:

_ بیا تا گی بر افشانیم و.می، در ساغر اندازیم 

 فلک را سقف بشکافیم وطرح نو، در اندازیم»

  اگر غم، لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد

  من و ساقی بهم سازیم و بنیادش، بر اندازیم»

     اما دریغ که برخی شاعران ونویسنده گان رسالتمند قرن بیست ویکم ما، می در ساغر بودنش را دوست دارند لکن هنر شکافتن سقف فلک (شکستن کاخ استبداد) و طرح نو در اندختنش را نمی دهند و امید مردم را به اینده ایکه هیچ معلوم نیست، بسته اند این ( اینده) حتی از دادن یک پیام سال نو به (خلق!) خود، همان خلقی که گویا برای سعادت و آزادی آنها مبارزه مینمایند، هم دریغ ورزیده است.نه با لشکر غم می ستیزند و نی با ساقی ( خلق )،به هم میسازند تا بخاطر دفاع از خون عاشقان ،بنیاد استبداد را بر اندازند .