|


تفنگت را زمین بگذار
تفنگت را زمین بگذار
که
من بیزارم از دیدار این خونبار
ناهنجار
تفنگ دست تو
یعنی زبان آتش و آهن
من اما پیش این
اهریمنی ابزار
بنیان کن
ندارم جز زبان
دل ، دلی لبریز مهر تو ،
تو ای با دوستی دشمن
!
زبان آتش و آهن
زبان خشم و
خونریزی ست
زبان قهر
چنگیزی ست
بیا ، بنشین ،
بگو ،بشنو سخن ـ شاید
فروغ آدمیت راه
در قلب تو بگشاید
برادر گر که می
خوانی مرا ، بنشین برادروار
تفنگت را
زمین بگذار،
تفنگت را زمین
بگذار تا از جسم تو
این دیو انسان کش برون آید.
تو از آیین
انسانی چه می دانی ؟
اگر
جان را خدا داده ست
چرا
باید تو
بستانی ؟
چرا باید که با
یک لحظه ، غفلت ، این برادر را
به خاک و خون بغلطانی ؟
گرفتم در
همه احوال حق گویی و حق جویی
...
و حق
با توست ،
ولی حق را ـ
برادر جان ـ به زور این زبان نافهم آتشبار
نباید جست
!
... اگر این
بار شد وجدان خواب
آلوده ات بیدار
تفنگت را زمین
بگذار . . . !!
|